دوست (صادق چوبک)
دوست
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
من و فریدون همدیگر را در دانشکده افسری شناختیم. یعنی در همان ساعت اول ورودمان که سرگروهبان ما را تو آسایشگاه بخط کرد و حرف زد، من و فریدون بغل هم ایستاده بودیم و هنوز رخت غیر نظامی در تن داشتیم و هر دو دانشجوی احتیاط بودیم. اولین جمله ای که ازگلوی سرگروهبان بیرون آمد بگوش ما نامأنوس و موهن بود واز همه بدتر ازینکه سوم شخص خطاب می کرد. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
آتما، سگ من (صادق چوبک) - بخش سوم
آتما، سگ من
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
بخش سوم این داستان
..... هیچکس مانند خود من از نیروی جهنمی او آگاه نبود. پیش از این، روزهائی که او را بگردش میبردم. گاه میشد که راهی که من میخواستم بروم، او نمیخواست؛ عناد میکرد و چنان زنجیر را از دستم میکشید که من در مقابل او حالت جوجه ای پیدا میکردم. میدیدم کوچکترین مقاومتی در برابرش ندارم. همان روز که از آن توله سگ فرار کرد، چنان تکانی بمن داد که تا چند روز بعد مهره های پشتم درد می کرد. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
آتما، سگ من (صادق چوبک) - بخش نخست
آتما، سگ من
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
بخش نخست این داستان
من نمیخواستم این سگ را به خانه خود راه بدهم. اصلا تصمیم داشتم هیچ جانوری را در خانه نگه ندارم و راه انس و الفت را با هیچ جنبنده ای باز نکنم. سالها بود که از اینگونه انس والفت ها بیزار شده بودم. اما این سگ بر من تحمیل شد؛ و چنان تحمیل شد که گوئی سالها، بلکه قرنهاست که با من همخانه بود. چنین بود:
جنگ شوم تازه پایان یافته بود و من تک و تنها درخانه بزرگ خودم در حومه تهران زندگی می کردم. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
آتما، سگ من (صادق چوبک) - بخش دوم
آتما، سگ من
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
بخش دوم این داستان
..... خیلی زود از کار خودم که او را از پشت پنجره میپائیدم خجالت کشیدم. چرا باید آنقدر سنگدل باشم که به تماشای قربانی خود بایستم و ناظر جان کندنش باشم. اما خودم نمی دانستم چکار میکنم. همه از روی دستپاچگی و خستگی و بیخوابی وسنگینی کابوسهای دوشین بود که هنوز روحم را در چنگال داشت. نمیدانم. شاید هم عمدً میخواستم بایستم و زهر خوردنش را تماشا کنم. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
اسب چوبی (صادق چوبک)
اسب چوبی
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
سرشب بود که یک اسبِ چوبی برای پسرک عیدی آورده بودند و او آنقدر باش ور رفته بود وتو پّره های دماغش و چشمانِ گل و گشادِ وق زده اش انگشت تپانده بود تا آخرش خوابش برد ومثل یک تکه سنگ رو دیوان پهلو مادرش افتاد.
اسبک رو چهار تا چرخ سیاهِ کلفت که با رنگ سیاه رزین نما شده بود، با دهنه ورنی سیاه، و زینِ ماهوت سرخ رو کف اتاق ایستاده بود. رنگش حنائی مرده ای بود که دانه های خاک ریزه مثل سنباده از زیر رنگ بیرون زده بود. پوزه اش تو صورت پسرکِ خفته بود و تو چهره او سرک می کشید. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود (صادق چوبک)
بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
ونگ ونگ زیر و چندش آور بچه گربه ای از تو سوراخِ پایهء سیمانی یک تیر چراغ برقِ تو خیابان بلند بود و مثل دندان درد تو گوش زق زق می کرد. این سوراخک اول جای فیوز تیر چراغ بود که حالا دیگر نبود و سیاهچالی ازش بجا مانده بود که رنگِ زنگ یک درآهنی که آب باران آن را شسته بود دورش لعاب گرفته بود و همچون زخم کوره بسته ای دهن باز کرده بود.
گام های آدَمَک ها بی حال و زهوار دررفته از رو اسفالت خیابان، کوتاه و تو سری خورده از رو زمین بلند میشد و باز رو زمین میخوابید. شانه ها زیر بار گرانِ ناپیدایی لمس و خمیده شده بود. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
دزد قالباق (صادق چوبک)
دزد قالباق
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ گوشتی کند و کو می کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چند تا اوقِ خشکه زد و تو خودش شاشید.
مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آنطرف تر زو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
عُمَر کشون (صادق چوبک)
عُمَر کشون
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
عمری که آن سال مردم بوشهر ساخته بودند تا شب عید عمر کشون آتشش بزنند نه از آن عمرهائی بود که باین زودی ها بشود فراموشش کرد. راستش را بخواهید خود مردم هم تا زمانیکه سوار شترش نکرده بودند و «مهدی گو» پشت سرش ننشسته بود و آنرا قرص و قایم تو بغلش نگرفته بود. نمی دانستند که چه اعجوبه ای از زیر دست صدها کاسب کار و مزدور و نوکرباب و تاجر اهل محله دهدشتی بیرون آمده بود. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
کفترباز (صادق چوبک)
کفترباز
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
نگاره ای از چهره ی نویسنده
قهوخانه «تل عاشقان» زیر چنارهای تناور سنگین سایه، و دود کباب و چپق وتریاک و غلیان و زمزمه برهم خوردن استکان و نعلبکی و فریاد های پرجنب و جوش «تریاکی!» «کبابی!» «قهوه چی!»، ظهر پر مشتری و بیا و بروی را می گذراند. چتر برگهای پرگشت چنارهای کهن، نور سکه هایی را که خورشید برزمین افتاده بود بلعیده بودند و سایه فلفل نمکیِ مرطوب و خنکی کنار جویها و تو بنگاه ها و خرندها باغ قهوه خانه خوابیده بود. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
چراغ آخر ،
تبلیغات 
