تبلیغات
داستان کوتاه ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... داستان کوتاه - مطالب ابر پرویز دوایی
جمعه 3 اردیبهشت 1389

لبخند (ری داگلاس بردبری)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه بیگانه زبان ،ری داگلاس بردبری ،پرویز دوایی ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لبخند

نویسنده: ری داگلاس بردبری

برگردان: پرویز دوایی

      در میان شهر کوچک از صبح زود ساعت پنج صف تشکیل شده بود. در دور دستِ بیابانِ برفک نشسته خروس‌ها می‌خواندند و هیچ کجا نشانه‌ای از آتشی نبود. اطراف، همه‌جا، میان ویرانه‌ها و لا‌به‌لای بقایای ساختمان‌ها، تکه‌های مه چسبیده بود که حالا با اولین روشنایی ساعت هفت صبح داشت پراکنده می‌شد. در جاده، از دور، افرادی، دو تا دو تا و سه تا سه تا و گروه‌های بیشتری داشتند پیش می‌آمدند که برای جشن و بازار روز در میدان جمع شوند. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه بیگانه زبان ، ری داگلاس بردبری ، Ray Douglas Bradbury ، پرویز دوایی ، ماشین های کلیمانجارو ، داستان کوتاه خارجی ، لبخند ،

پنجشنبه 20 فروردین 1388

ایستگاه گل عنابی (پرویز دوایی)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،پرویز دوایی ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ایستگاه گل عنابی

نویسنده: پرویز دوایی

                    نگاره ای از چهره ی نویسنده

«لکوموتیو» به هیکل سنگین خود تکانی می‌دهد. هوف‌ف‌ف ‌فیش‌ش‌ش! قطار بیدار می‌شود. با تنبلی می‌جنبد. با تلک‌تلک، سرفه‌ای آهنی به راه می‌افتد. در حاشیه‌ی کشتزار خردلی، با لکه‌ی شرابی چای.

انگشت مرکب آلوده‌ای با ناخن از ته جویده راه را به قطار نشان می‌دهد. قطار نفس‌نفس می‌زند. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، پرویز دوایی ،

پنجشنبه 6 فروردین 1388

کمربند صاعقه (پرویز دوایی)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،پرویز دوایی ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کمربند صاعقه

نویسنده: پرویز دوایی

                    نگاره ای از چهره ی نویسنده

بیشتر آرتیست‌های سریال یك كمربند پهنی داشتند كه وسطش علامتی بود. من در تمام آن سال‌ها كه هیچ‌كدام از وسایل آرتیستی را نداشتم، فكر كردم كه شاید آسان‌ترین آن‌ها فراهم كردن این كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرمیِ قالب سر و عینك پهن خلبانی را نداشتم. گیر نمی‌آمد. در هیچ جا نمی‌شد سراغ گرفت. كمربند خودمان یك كمربند نازك قهوه‌ای بود. اما شاید می‌شد كمربند پهن و سیاه آرتیستی را یك جایی گشت و پیدا كرد و یا درست كرد. جاهایی را كه كمربند می‌فروختند سر كشیده بودم. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، پرویز دوایی ،

چهارشنبه 21 اسفند 1387

آلمانی (پرویز دوایی)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،پرویز دوایی ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آلمانی

نویسنده: پرویز دوایی

                    نگاره ای از چهره ی نویسنده

آدم توی آرایشگاه آقای طاهری حوصله‌اش سر می‌رفت. باید دو ساعتی می‌نشستی تا نوبتت می‌رسید. آقای طاهری بچه‌ها را زود راه می‌انداخت ولی برای مشتریهای رودرواسی‌دار بیشتر طول می‌داد. یك دفعه شنیدم می‌گفت هر قدر آدم پشت كله مشتری بیشتر صدای قیچی رو در بیاره، مشتری راحت‌تر دستش توی جیبش میره. موقع پول دادن، مشتری كه می‌گفت چقدر میشه، آقای طاهری هیچوقت نمی‌گفت چقدر. همیشه می‌گفت قابلی نداره. بعد مشتری اسكناس را تا می‌كرد می‌پیچاندش لای انگشتهاش. آقای طاهری هم همان‌طور باز نكرده می‌گرفت. مثل اینكه تقلب به هم رد می‌كردند.....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، پرویز دوایی ،

Share |