تبلیغات
داستان کوتاه ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... داستان کوتاه - مطالب ابر صادق هدایت
سه شنبه 17 آذر 1388

جلو قانون (فرانتس کافکا)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه بیگانه زبان ،فرانتس کافکا ،صادق هدایت ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جلو قانون

نویسنده: فرانتس کافکا

برگردان: صادق هدایت

          جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه بیگانه زبان ، فرانتس کافکا ، صادق هدایت ، داستان کوتاه خارجی ، مجموعه ای از آثار صادق هدایت ، جلو قانون ،

یکشنبه 24 آبان 1388

مرده خورها (صادق هدایت)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق هدایت ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرده خورها

نویسنده: صادق هدایت

          چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یکی ازآن‌ها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به نظر می‌آمد که مهمان است، دستمال بزرگی دردست داشت که پی درپی با آن دماغ می‌گرفت وسرش را می‌جنبانید. آن دیگری با چادرنماز تیره رنگ که روی صورتش کشیده بود ظاهراً گریه وناله می‌کرد - درباز شد هووی او باچشم‌های پف‌آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پایین اطاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن وسروسینه زدن:

 - بی‌بی خانم جونم، این شوهر نبود یک پارچه جواهر بود؛ خاک برسرم بکنند که قدرش راندانستم! خانم این مرد یک تو به من نگفت......شوهر بیچاره ام. ورپرید. او نمرد، اوراکشتند. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق هدایت ،

شنبه 23 آبان 1388

فردا (صادق هدایت)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق هدایت ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فردا

نویسنده: صادق هدایت

 1- مهدی زاغی

          چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! - اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشة شکسته بود یا از لای درز که سرما تو می‌زد؟ - بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد:«از سرما سخلو کردم!» جلو پنجره حرف‌ها را پخش می‌کرد. نه، غمی‌ ندارم! به درک که ولش کردم: - اتاق دود زده، قمپز اصغر، سیاهی که به دست‌وپل آدم می‌چسبه، دوبه‌هم‌زنی، پرچانگی و لوس‌بازی بچه‌ها، کبابی «حق دوست»، رخت‌خواب سرد - هرجا که برم، این‌ها هم دنبالم می‌آید. نه چیزی را گم نکردم. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق هدایت ،

سه شنبه 12 خرداد 1388

سه قطره خون (صادق هدایت)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق هدایت ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سه قطره خون

نویسنده: صادق هدایت

 «دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همان‌طوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شده‌ام و هفته ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌كردم كاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت... ولی دی‌روز بدون این‌كه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می‌كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده ـ از دیروز تا حالا هرچه فكر می‌كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بی‌حس می‌شود. حالا كه دقت می‌كنم مابین خط‌های درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده‌ام تنها چیزی كه خوانده می‌شود اینست: «سه قطره خون.» .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق هدایت ،

شنبه 26 اردیبهشت 1388

داش آکل (صادق هدایت)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق هدایت ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داش آکل

نویسنده: صادق هدایت

                 نگاره ای از چهره ی نویسنده

 همه ی اهل شیراز میدانستند كه داش آكل و كاكارستم سایه ی یكدیگر را با تیر میزدند. یكروز داش آكل روی سكوی قهوه خانه ی دو میلی چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قدیمیش بود. قفس كركی كه رویش شله ی سرخ كشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور كاسه ی آبی میگردانید. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور كه دستش بر شالش بود رفت روی سكوی مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهو چی و گفت:

 «به به بچه، یه یه چای بیار بینیم.» .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق هدایت ،

Share |