بعد از ظهر آخر پاییز (صادق چوبک)
نویسنده: صادق چوبک
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه میکردند. ساختمان قیافهها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دستکاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدرانشان گردند. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
صادق چوبک ،
خیمه شب بازی ،
وب گاه دیباچه ،
بعد از ظهر آخر پاییز ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
بدزخم (اعظم ایرانشاهی)
نویسنده: اعظم ایرانشاهی
دندانم مقاومت می کند، لثه ام هم. نمی خواهند از هم جدا شوند، بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی... . .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
اعظم ایرانشاهی ،
خردنامه همشهری ،
همشهری ،
بدزخم ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
حسابدار (علی به پژوه)
نویسنده: علی به پژوه
برگرفته از: خردنامه همشهری - ویژه نامه داستان - همشهری داستان (کتاب هشتم) - خردادماه 1389
حروفچین: ام اچ پی
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
علی به پژوه ،
خردنامه همشهری ،
همشهری ،
حسابدار ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
ایستگاه (زهره تمیم داری)
ایستگاه
نویسنده: زهره تمیم داری
خیلی خوشحال شدم وقتی رسیدم ایستگاه و دسته گل رز صورتی را جلوی صورتش دیدم. عشق باید کلاسیک باشد. با آداب و رسوم کامل این را خودم چند بار به اش گفته بودم.
من دستکش تور داشتم و او یک کت و شلوار فاستونی با یک گل کوچک روی سنجاق کراوات. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
زهره تمیم داری ،
خردنامه همشهری ،
همشهری ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
باز و بسته (مونا تاروردی)
باز و بسته
نویسنده: مونا تاروردی
بهار است. دست کوچکم در دست مادر، راه می رویم و گل های حیاط را تماشا می کنیم. به یکی از گل ها که می رسیم، می ایستد، خم می شود و می گوید: «این گل میمونه. نگا کن...». انگشت شست و سبابه اش را دو طرف گلبرگ ها می گذارد و کمی که فشار می دهد دهان میمون باز و بسته می شود. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
مونا تاروردی ،
خردنامه همشهری ،
همشهری ،
باز و بسته ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
زاویه دید (نسیم صباغان)
زاویه دید
نویسنده: نسیم صباغان
پدر مگسک تفنگ را روی کبوتر تنظیم کرد و آن را دست پسرش داد: «اگه بتونی اون جوجه کبوتر رو بزنی همین امشب برات یک تفنگ می خرم که مال خودت باشه». پسربچه تمام حواسش را جمع کرد و شلیک کرد. تیر به خطا رفت و جوجه کبوتر از روی شاخه پرید. مرد دستی به پشت پسر زد: «نه! هنوز بزرگ نشدی». .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
نصیم صباغان ،
خردنامه همشهری ،
همشهری ،
زاویه دید ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
حسود (محمد مبینی)
حسود
نویسنده: محمد
مبینی
برداشتی آزاد از آیات 27 تا 31 سوره مائده
ظاهرا زیر بار نرفته بود که برادرش جانشین بشود و ادعا کرده بود که لیاقتش بیشتر از اوست. به همین دلیل وقتی با پیشنهاد «امتحان» مواجه شد، چاره ای ندید جز اینکه قبول کند. در امتحان که رد شد، باز کوتاه نیامد؛ برادرش را به قتل تهدید کرد و شنیدم که گفت: «می کشمت! ... شک نکن». برادرش اما جواب داد: «من دست روی تو بلند نمی کنم؛ من از خدا می ترسم، تو هم آتش جهنم را برای خودت نخر». .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
محمد مبینی ،
همشهری داستان ،
همشهری ،
حسود ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
به خاطر پول (یوسف مهدوی)
به خاطر
پول
نویسنده: یوسف
مهدوی
مرد توی راهرو از کنار سلول های دیگر رد می شد و به طرف اتاق خودش می رفت. دسته ای پول را هم توی دستش گرفته بود و می شمرد. چند ماهی بود گرفتار زندان شده بود به خاطر بدهی ای که بالا آورده بود. دیگر داشت کم کم عادت می کرد به بیکاری زندان، سیگار کشیدن های پی در پی هم سلولی ها، دلتنگی های گاه و بی گاه برای دخترش، سوسوی شبانه چراغ خانه های مردم و خیلی چیزهای دیگری که تجربه اش را هیچ وقت نداشت. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
یوسف مهدوی ،
همشهری داستان ،
همشهری ،
به خاطر پول ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
مسؤولیت (نسیم صباغان)
مسؤولیت
نویسنده: نسیم
صباغان
مرد روبهروی زنی که روی نیمکت پارک نشسته بود ایستاد و گفت: «به هر حال اگر ناراحت هم شوید برای من مهم نیست؛ حتی اگر به من بگویید فضول. چون متأسفانه من در برابر آدمهای اطرافم خیلی احساس مسؤولیت میکنم تا جایی که خیلیها به من میگویند فضول. گاهی جان خودم را هم به خطر میاندازم چون احساس میکنم ما در برابر مردم بسیار مسؤولیم ...». .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
داستانک ،
نسیم صباغان ،
همشهری داستان ،
همشهری ،
مسؤولیت ،
داستان کوتاه فارسی ،
داستان کوتاه ایرانی ،
تبلیغات 

