آنیوتا (آنتون پاولوویچ چخوف)
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف
برگردان: احمد گلشیری
هماتاقش، آنیوتا، دختری بیست و پنجساله، سبزه، ریزاندام،لاغر، رنگپریده با چشمان خاكستری روشن، جلو پنجرهای نشسته بودكه شیشههایش را نقش و نگار شبنمهای یخزده پوشانده بود. پشتشرا خم كرده بود و با نخ قرمز یقه پیراهن مردی را برودریدوزیمیكرد. در كارش عجلهای نشان نمیداد. ساعت دیواری راهروخوابآلود دو ضربه نواخت. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه بیگانه زبان ،
آنتون پاولوویچ چخوف ،
Anton Pavlovich Chekhov ،
احمد گلشیری ،
تارنمای جن و پری ،
داستان کوتاه خارجی ،
آنیوتا ،
پیرمرد بر سر پل (ارنست همینگوی)
پیرمرد بر سر پل
نویسنده: ارنست همینگوی
برگردان: احمد گلشیری
نگاره ای از چهره ی نویسنده
پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچه ها از روی آن می گذشتند. گاریها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره چرخ ها را می گرفتند و آنها را به جلو می راندند. کامیون ها به سختی به بالا می لغزیدند و دور می شدند و همه پل را پشت سر می گذاشتند. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه بیگانه زبان ،
ارنست همینگوی ،
احمد گلشیری ،
داستان کوتاه خارجی ،
دگرگونی دنیا (ارنست همینگوی)
دگرگونی دنیا
نویسنده: ارنست همینگوی
برگردان: احمد گلشیری
نگاره ای از چهره ی نویسنده
مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمیتونم.»
- «منظورت اینه که نمیخوای دربارهش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمیتونم. منظورم همینه.»
- «منظورت اینه که نمیخوای دربارهش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
- «نمیخوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش میخواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ای.» .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه بیگانه زبان ،
ارنست همینگوی ،
احمد گلشیری ،
داستان کوتاه خارجی ،
گربه زیر باران (ارنست همینگوی)
گربه زیر باران
نویسنده: ارنست همینگوی
برگردان: احمد گلشیری
نگاره ای از چهره ی نویسنده
تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچکدام از آدمهایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاقشان یا موقع برگشتن از آن، میدیدند نمیشناختند. اتاقشان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخلهای بلند و نیمکتهای سبز دیده میشد. هوا که خوب بود همیشه یک با سهپایهاش در آنجا حضور داشت. نقاشها از نحوهای که نخلها قد کشیده بودند و از رنگهای براق هتلهای رو به باغ ملی و دریا خوششان میآمد. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه بیگانه زبان ،
ارنست همینگوی ،
احمد گلشیری ،
داستان کوتاه خارجی ،
تبلیغات


