گلدسته و فلک (جلال آل احمد)
گلدسته و فلک
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
بدیش این بود که گلدستههای مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کله ی آدم میزد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدستهها نداشتیم؛ اما نمیدانم چرا مدام توی چشممان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق میکردی یا توی حیاط که بازی میکردی و مدیر مدام پاپی میشد و هی داد میزد که «اگه آفتاب میخوای این ور، اگه سایه میخوای اون ور.»
و آن وقت از آفتاب که به سمت سایه میدویدی یا از سایه به طرف آفتاب، باز هم گلدستهها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان میخواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط، جلوی ردیف مستراحها را در یک خط دراز بپاشی تا .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
جلال آل احمد ،
دو مرده (جلال آل احمد)
دو مرده
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
جلال آل احمد ،
دید و بازدید ،
گلدان چینی (جلال آل احمد)
گلدان چینی
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
اتوبوس پر شد و راه افتاد. آخرین نفری که سوار شد یک گلدان چینی عتیقه و گران بها در دست و از روی احتیاط در حالی که سعی می کرد تعادل خود را حفظ کند به طرف عقب ماشین رفت.
مردم عقب اتوبوس جا به جا شدند و این نفر پنجمی را به زور جا دادند. .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
جلال آل احمد ،
دید و بازدید ،
دید و بازدید عید (جلال آل احمد)
دید و بازدید عید
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
- سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
- ...
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای ... بفرمایید تو ... کلبه ی ... در ... ویشی ... که صاحب و دربون ... نداره.»
- به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برای .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
جلال آل احمد ،
دید و بازدید ،
جشن فرخنده (جلال آل احمد)
جشن فرخنده
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان میافتاد شروع میكرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهیها در رفتند و پدرم گفت:
- كره خر! یواشتر .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
جلال آل احمد ،
گنج (جلال آل احمد)
گنج
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
«ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های روضه ، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قلیان را زیر لب داشت ، این گونه ادامه می داد : .....
نگاره ای از چهره ی نویسندهبرچسب ها:
داستان کوتاه بیگانه زبان ،
جلال آل احمد ،
دید و بازدید ،
بچه مردم (جلال آل احمد)
بچه مردم
نویسنده: جلال آل احمد
نگاره ای از چهره ی نویسنده
خوب من چه میتوانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلیام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر كس دیگری جای من بود چه میكرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میكردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میكردم؟ ناچار بودم بچه را یك جوری سر به نیست كنم. یك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری بفكرش نمیرسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چارهای میدانستم. نه اینكه جائی را بلد نبودم. میدانستم میشود بچه را بشیرخوارگاه گذاشت یا بخراب شده دیگری سپرد. ولی .....
برچسب ها:
داستان کوتاه پارسی زبان ،
جلال آل احمد ،
تبلیغات 
