تبلیغات
داستان کوتاه ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... داستان کوتاه - مطالب صادق چوبک
یکشنبه 25 مهر 1389

بعد از ظهر آخر پاییز (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بعد از ظهر آخر پاییز
نویسنده: صادق چوبک



     آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.
     شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند.
.....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، خیمه شب بازی ، وب گاه دیباچه ، بعد از ظهر آخر پاییز ، داستان کوتاه فارسی ، داستان کوتاه ایرانی ،

دوشنبه 25 خرداد 1388

دوست (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوست

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 من و فریدون همدیگر را در دانشکده افسری شناختیم. یعنی در همان ساعت اول ورودمان که سرگروهبان ما را تو آسایشگاه بخط کرد و حرف زد، من و فریدون بغل هم ایستاده بودیم و هنوز رخت غیر نظامی در تن داشتیم و هر دو دانشجوی احتیاط بودیم. اولین جمله ای که ازگلوی سرگروهبان بیرون آمد بگوش ما نامأنوس و موهن بود واز همه بدتر ازینکه سوم شخص خطاب می کرد. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

شنبه 16 خرداد 1388

آتما، سگ من (صادق چوبک) - بخش سوم

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آتما، سگ من

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

 

بخش سوم این داستان

 

  ..... هیچکس مانند خود من از نیروی جهنمی او آگاه نبود. پیش از این، روزهائی که او را بگردش میبردم. گاه میشد که راهی که من میخواستم بروم، او نمیخواست؛ عناد میکرد و چنان زنجیر را از دستم میکشید که من در مقابل او حالت جوجه ای پیدا میکردم. میدیدم کوچکترین مقاومتی در برابرش ندارم. همان روز که از آن توله سگ فرار کرد، چنان تکانی بمن داد که تا چند روز بعد مهره های پشتم درد می کرد. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

شنبه 16 خرداد 1388

آتما، سگ من (صادق چوبک) - بخش نخست

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آتما، سگ من

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 

بخش نخست این داستان

 

 من نمیخواستم این سگ را به خانه خود راه بدهم. اصلا تصمیم داشتم هیچ جانوری را در خانه نگه ندارم و راه انس و الفت را با هیچ جنبنده ای باز نکنم. سالها بود که از اینگونه انس والفت ها بیزار شده بودم. اما این سگ بر من تحمیل شد؛ و چنان تحمیل شد که گوئی سالها، بلکه قرنهاست که با من همخانه بود. چنین بود:

 جنگ شوم تازه پایان یافته بود و من تک و تنها درخانه بزرگ خودم در حومه تهران زندگی می کردم. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

شنبه 16 خرداد 1388

آتما، سگ من (صادق چوبک) - بخش دوم

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آتما، سگ من

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

 

بخش دوم این داستان

 

  ..... خیلی زود از کار خودم که او را از پشت پنجره میپائیدم خجالت کشیدم. چرا باید آنقدر سنگدل باشم که به تماشای قربانی خود بایستم و ناظر جان کندنش باشم. اما خودم نمی دانستم چکار میکنم. همه از روی دستپاچگی و خستگی و بیخوابی وسنگینی کابوسهای دوشین بود که هنوز روحم را در چنگال داشت. نمیدانم. شاید هم عمدً میخواستم بایستم و زهر خوردنش را تماشا کنم. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388

اسب چوبی (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اسب چوبی

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 سرشب بود که یک اسبِ چوبی برای پسرک عیدی آورده بودند و او آنقدر باش ور رفته بود وتو پّره های دماغش و چشمانِ گل و گشادِ وق زده اش انگشت تپانده بود تا آخرش خوابش برد ومثل یک تکه سنگ رو دیوان پهلو مادرش افتاد.

 اسبک رو چهار تا چرخ سیاهِ کلفت که با رنگ سیاه رزین نما شده بود، با دهنه ورنی سیاه، و زینِ ماهوت سرخ رو کف اتاق ایستاده بود. رنگش حنائی مرده ای بود که دانه های خاک ریزه مثل سنباده از زیر رنگ بیرون زده بود. پوزه اش تو صورت پسرکِ خفته بود و تو چهره او سرک می کشید. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388

بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 ونگ ونگ زیر و چندش آور بچه گربه ای از تو سوراخِ پایهء سیمانی یک تیر چراغ برقِ تو خیابان بلند بود و مثل دندان درد تو گوش زق زق می کرد. این سوراخک اول جای فیوز تیر چراغ بود که حالا دیگر نبود و سیاهچالی ازش بجا مانده بود که رنگِ زنگ یک درآهنی که آب باران آن را شسته بود دورش لعاب گرفته بود و همچون زخم کوره بسته ای دهن باز کرده بود.

 گام های آدَمَک ها بی حال و زهوار دررفته از رو اسفالت خیابان، کوتاه و تو سری خورده از رو زمین بلند میشد و باز رو زمین میخوابید. شانه ها زیر بار گرانِ ناپیدایی لمس و خمیده شده بود. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

جمعه 25 اردیبهشت 1388

دزد قالباق (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دزد قالباق

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ گوشتی کند و کو می کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چند تا اوقِ خشکه زد و تو خودش شاشید.

 مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آنطرف تر زو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

عُمَر کشون (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عُمَر کشون

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 عمری که آن سال مردم بوشهر ساخته بودند تا شب عید عمر کشون آتشش بزنند نه از آن عمرهائی بود که باین زودی ها بشود فراموشش کرد. راستش را بخواهید خود مردم هم تا زمانیکه سوار شترش نکرده بودند و «مهدی گو» پشت سرش ننشسته بود و آنرا قرص و قایم تو بغلش نگرفته بود. نمی دانستند که چه اعجوبه ای از زیر دست صدها کاسب کار و مزدور و نوکرباب و تاجر اهل محله دهدشتی بیرون آمده بود. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

کفترباز (صادق چوبک)

   پدید آورنده جستار: M M M    وابسته به جستار :داستان کوتاه پارسی زبان ،صادق چوبک ،

فرستادن به کلوب فرستادن به 100 درجه کلوب دات کام این جستار را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کفترباز

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 قهوخانه «تل عاشقان» زیر چنارهای تناور سنگین سایه، و دود کباب و چپق وتریاک و غلیان و زمزمه برهم خوردن استکان و نعلبکی و فریاد های پرجنب و جوش «تریاکی!» «کبابی!» «قهوه چی!»، ظهر پر مشتری و بیا و بروی را می گذراند. چتر برگهای پرگشت چنارهای کهن، نور سکه هایی را که خورشید برزمین افتاده بود بلعیده بودند و سایه فلفل نمکیِ مرطوب و خنکی کنار جویها و تو بنگاه ها و خرندها باغ قهوه خانه خوابیده بود. .....


دنباله ی داستان

برچسب ها: داستان کوتاه پارسی زبان ، صادق چوبک ، چراغ آخر ،

شمار برگه ها (جستارهای دیگر را در این برگه ها بیابید): 2 1 2
Share |